پراکنده از همه جا

 

                        مدوسا کجا رفتی ؟ بیا بگو چی شده ؟

سلام دوستای خوبم

راستش من همچنان با اون حس پست قبل دست و پنجه نرم میکنم .صبح که بیدار میشم میگم میخوام برم خارج ، ظهر میگم میخوام برم سر کار ، شب هم میگم هیچ جا نمیرم !

اما در راستای بهبودش یه عملی انجام دادم که از این بابت خیلی خوشحالم ؛ میرم کلاس مثنوی خوانی!!!خیلی عالیه ، خیلی ! نمیخوام جوگیر بشم و مثلاً از عالم مادیات ببرم اما همین که یه کم هم به معنویات فکر کنم خیلی لذت بخشه .

عروس و داماد هم خوبن ، تقریباً همه کارها استارت خورده ( در مورد مراسم عروسی ، منظور از استارت دادن بیعانه است نیشخند) . فعلاً گرونترین چیز بعد از جا ، فیلمبرداره ! خداییش بیاین بریم آتلیه بزنیم . تازه انقدر هم شغل مفرحیه !

راستی آخر من نتونستم طاقت بیارم و با عروس یه بگومگوی کوچولویی کردمعصبانیولی به جاش حساب کار دستش اومد از خود راضی خنده

دو تا از دوستام بچه دار شدن یکی اینجا یکی تو آمریکا . جفتشون هم دختر ! من کادوی اونی که تو آمریکاست رو از قبل فرستادم اما این که بغل گوشمه هنوز نه ! اسم یکیشون رها ، اون یکی هم نیکا . قشنگه ؟

خوب . فقط اومدم یه خبری از احوالاتم بدم و برم . حالا دوباره میام بای بای

پ . ن : راستی فهمیدین که 13 اردیبهشت این وبلاگ پرمحتوا!!! یکساله شد ؟

 

  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

حس پوچی !

سلام

این چند روز که بارون میاد همش به خودم میگم برو زیر بارون بلکه حال و هوات عوض بشه ، اما نمیتونم ! یعنی نمیتونم که ... آخه تازگیها با خودم مشکل دارم . تا حالا شده حس کنین چقدر آدم بیخودی هستین ؟ (دور از جون شما!) من چند روزه فقط به همین فکر میکنم . به این فکر میکنم چیزی که الان شدم اونی نیست که میخواستم (یه بار دیگه هم توی یه پستی گفته بودم . نه؟) دیروز جاتون خالی بالاخره دلو به دریا زدم و رفتم یک ساعتی بی هدف تو خیابون راه رفتم . دستمو کرده بودم تو جیبم و فقط جلوی پامو نگاه میکردم ولی حواسم پیش خودم نبود ، اول رفتم تو دو سه سال پیش بعد دیدم اشکال از دو سه سال پیش نیست رفتم سراغ هفت هشت سال پیش و فهمیدم اشکال کار از اونجاست ! از اون کنکور مسخره و انتخاب مسخره تر رشته دانشگاه . از درخواست ازدواجی که همون سال رد کردم چون هم خودم هم مامانم فکر میکردیم هنوز بچه ام و بعد از اون دیگه اونی که میخواستم نشد و باز هم دور از جونتون هنوز مثل ... پشیمونم . از بعد از فارغ التحصیلی که هزار و یک بهونه واسه کارهایی که پیدا میشد میاوردم ، از راه دور گرفته تا حقوق و برخورد رییس و ... خلاصه هلو نبود ! نتیجه اش هم این شد که با وجود اینکه چندسال از فارغ التحصیلی ام میگذره هنوز 1 روز هم سابقه کار ندارم !

اما به خودم گفتم اینجوری نمیشه ؛ دارم پیر میشم و هر سال که میگذره با حسرت سال گذشته رو نگاه میکنم . آخه تا کی من صبح بیدار شم جلوی تلویزیون ولو شم بعد تنها فعالیتم تا ظهر بازی با ریموت کنترل باشه ؟ تا کی ظهرها 4-5 ساعت بشینم پای اینترنت و وبگردی ؟ تا کی عصرها برم مرکز خرید و شولباس ؟ (باور کنین من تمام مغازه های پاساژ گلستان و تندیس رو مثل کف دستم بلدم و چشم بسته میرم) . حالا این وسطها یه کلاس زبان و استخری هم میرم . من واقعاً از این وضعیت راضی نیستم . من دلم میخواد کار کنم Computer بعد در حین کار ازدواج کنم In Love بعد درسمو ادامه بدم بعد هم بچه دار شم . توروخدا نخندین . فقط اینجاست که میتونم راحت حرفمو بزنم . میدونم تا حالا اینجوری ننوشتم اما امروز دیگه حسابی قاطی کردم !

دلم میخواد مثل خیلی دیگه از این مردم شهر باشم اما نمیشه یعنی نمیدونم باید از کجا شروع کنم ؟ اصلاً چجوری شروع کنم ؟ خلاصه این چند روزه حسابی با حس پوچ گرایی در حال جنگم . شما میتونین کمکم کنین ؟ راهنماییم کنین ؟ از تجربیاتتون بگین ؟

خوب بریم سر جریانات عروسی ؛

راستش همچنان در تکاپو هستیم . تو این ترافیک و بارون میکوبیم میریم این آتلیه ، بعد اون آرایشگاه ، بعد هم اون یکی مزون !

لباس عروس رو دادیم بدوزن . بچه ها مسخره ام نکنین اما من نمیدونستم میشه بری سفارش لباس عروس بدی بعد بگی بهت اجاره بدن ؟ یعنی همه چیزشو خودت انتخاب میکنی بعد که آماده شد بهت اجاره میدن . خیلی جالبه ها ! البته خانومه میگفت اجاره و فروشش فقط 70-60 تومان فرق داره !

در مورد آرایشگاه هنوز به نتیجه مطلوب دست نیافتیم ؛ آخه خداییش شما دلتون میاد برای یک شب یکی دو میلیون پول آرایشگاه بدین تعجب؟ من اگه با دیوید بکام هم ازدواج کنم دلم نمیاد این پول رو خرج کنم (نه که اون هم از من خواستگاری کرده !!!) خلاصه عروس خانوما اینقدر خرج های الکی نکنین بعداً دلتون میسوزه ها !!!

حالا آرایشگاه که خوبه ؛ جونم براتون بگه از فیلمبردار و عکاس که دیگه سر به فلک میزنه . یعنی یه آلبوم عکس (بقول خودشون ژورنالی!) میشه چیزی حدود 800-700 تومان !!! بعد فیلم هم که همچین دربارش صحبت میکنن انگار قراره بره فستیوال کن !

من که هیچوقت دلم نمیخواد مجلس عروسی بگیرم ، ولی عاشق جشن نامزدیم ! بعضی وقتها تو فیلمها نشون میده عروسی رو توی حیاط میگیرن ، صندلی میچینن و چراغونی میکنن من دلم ضعف میره . ولی از عروسی های امروزی خوشم نمیاد !

خوب اینم از این . قول داده بودم در جریان امور قرارتون بدم که دادم . حالا شما هم دعا کنین من زودتر از این حالت دیپریشن دربیام . اگر هم تونستین راهنماییم کنین . مرسی


  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

عروسی + سوغاتی

سلام

باز هم من اومدم Flower . راستش دلم میخواست بعد از تبریک عید ، زود یه آپ بذارم اما واقعاً سرم شلوغه . آخه میدونین که ؛ عروسی داداشیه دیگه In Love بله !!! راستش یه جورایی من شدم manager عروس و داماد و کلی هندونه میذارن زیر بغلم و مثل ... ازم کار میکشن . البته خدا کنه همیشه آدم برای عروسی و مراسم شادی کار کنه . ولی باور کنین همیشه فکر میکردم مراسم عروسی همینه که آدم خودشو خوشگل میکنه و میره مجلس و کلی میرقصهdance3.gif و شام میخوره و بعد هم میاد خونه . اما اینجوری نیست . باور کنین این مدت حتی شبها هم خواب آرایشگاه و فیلمبردار و لباس عروس و ... میبینم . تا حالا تو زندگیم اینقدر به انواع غذا و دسر و میوه و شیرینی فکر نکرده بودم ! بابا مگه آدم تو عروسی چند مدل غذا میتونه بخوره ؟ اما بعضی چیزاش هم خوبه ، مثلاً اینکه هر روز یه عالمه آلبوم عکس و فیلم عروس میبینی یا تو آرایشگاه عروس های خوشگل خوشگل که منتظر همسراشون هستن که برن سر سفره عقد . خیلی خوبه نه ؟

خلاصه که مراسم عروسی خیلی زحمت داره ، من هر روز که میرم سراغ کارها و شب که برمیگردم بهشون میگم بابا بیخیال مجلس عروسی بشین و بیاین یه مسافرت خوب برین و بعد هم برین سر خونه زندگیتون ، اما حرف گوش نمیدن .

خلاصه که حسابی گیج شدم ، شما هم اگه پیشنهادی برای آرایشگاه و فیلمبردار و عکاس دارین بگین ، ثواب داره ها نیشخند

اما از عروسی که بگذریم ، براتون بگم از اون چمدون سوغاتی قبل از عید . 24 یا 25 بود که مسافران محترم از راه رسیدن و من هم فرداش با کلی شیرینی و شکلات رفتم به دیدنشون و چون خبر داشتن که من 27 اسفند مسافرم و تا آخر تعطیلات هم برنمیگردم همونجا سوغاتیها رو دادن البته من رفته بودم خودشونو ببینم ولی کلی خجالتم دادن . چون من از قبل کلی درباره عروسی برادر جان صحبت کرده بودم ، اونا هم بیشتر برام چیزهایی آورده بودن که به درد عروسی بخوره ؛ از کیف و کفش گرفته تا لباس . اما نه 1 دست لباس بلکه 9 دستتعجب لباس شب خوشگل . خلاصه اگه از الان هرچی عروسی داشته باشیم من دیگه غصه لباس ندارم!

بیست فروردین هم رفتن . حالا بهمون گفتن اگه میخواین بگین لباس عروس رو هم از اونجا بفرستیم ولی دیگه در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته ؟

الان هم میخوام برم دنبال بقیه کارها یعنی دارم میرم آرایشگاه س ت ا ر ه ه ا ، ببینم کارشون چطوره . گفتم قبلش بیام یه کم براتون تعریف کنم چه خبره . بازم میام و میگم که چی شد !

پ . ن : راستی قالبم قشنگ شده ؟ آخه دیدم همه برای سال نو خونه تکونی کردن و کلی تغییرات دادن اما من از روز اول که وبلاگ درست کردم تا حالا قالب عوض نکردم (راستی دو هفته دیگه وبلاگم یکساله میشه ها!)

 

  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

خیلی دیره برای عید مبارکی ؟

سلام

خیلی دیر شد ؟ خیلی بی معرفتم ؟ اگه بخوام تبریک بگم خیلی دیره ؟اما اگه نگم که زشته ؟ پس بذارین با یه تأخیر خیلی خیلی طولانی عید رو تبریک بگم تا سر فرصت آپ کنم . باشه ؟

گفتم ایشالا امسال سال سلامتی برای همتون باشه ؟

گفتم ایشالا امسال هرکی به هر آرزویی که داره اگه به صلاحشه برسه ؟

گفتم واسه همتون دعا کردم ؟ نگفتم ؟ حالا میگم ؛

مریم جون ! گفتم دعا کردم خدا شما و بابا روزبه و آرتین رو هرجا که هستی خوش و خرم و کنار هم نگه داره و اینقدر بهتون روزای خوش بده که غربت یادتون بره ؟

آیدین خان ! گفتم دعا کردم خدا یه خواهر یا برادر کوچولو به مارال بده و تمام خانواده رو سالم و خوشحال نگه داره چون با قلب پاکتون مستحق بهترینهای دنیا هستین ؟

پانی جون ! گفتم از خدا خواستم امسال یکی از اون فرشته های کوچیکشو به تو و امید خان هدیه بده که حسابی سرتون گرم بشه و دلتنگی نکنین ؟

هاله جون ! گفتم دعا کردم همیشه سایه شما و بابا بهزاد رو سر ارشیا گلی باشه ؟

مدوسا جون ! گفتم از خدا خواستم زودتر تو و دوجه ات برین زیر یه سقف و ما یه شیرینی حسابی بخوریم ؟

فندق جون ! گفتم دعا کردم زودتر کار عشقت درست بشه و بیاد پیشت و یه زندگی خوشگل رو شروع کنین ؟

مرجان جون ! گفتم دعا کردم چه هیوستون چه هرجای دیگه این دنیا که هستی قلبت پر از آرامش مثل شعرات باشه ؟

سارا جون ، گفتم از خدا خواستم زودتر تو و سالار همه آرزوهاتونو تو خونه خودتون ببینین؟

حمیدرضا ! گفتم برات دعا کردم که اگه خیری توش هست عشقت برگرده ، اگرنه یه همدم خوب نصیبت بشه ؟

وویج ! گفتم از خدا خواستم بهت همه چیزای خوب به اضافه یه عالمه پول بهت بده ؟

نیوشا جونم ! گفتم دعا کردم نه تنها درستو که تمام مراحل زندگیتو با موفقیت پشت سر بذاری ؟

افسانه جون ! گفتم از خدا خواستم روز به روز زندگیت مثل مدهای وبلاگت پیشرفت کنه و بهتر بشه ؟

سوگند جون ! گفتم دعا کردم هر چه زودتر در کمال سلامت لاغر بشی ؟

آرش خان ! گفتم برات دعا کردم که همیشه همینجوری سرحال باشی ؟

دوست عزیزی که اسمتو نمیدونم ، فکر کنم پروانه باشی (با اسم مستعار من و همسر عزیزم)! گفتم دعا کردم هر چی زودتر تو آمریکا صاحب خونه و یه نی نی کوچولو مثل جوجه که خیلی دوستش دارین بشین ؟

خانم کوچولو ! گفتم از خدا خواستم هرچی مشکله از جلوی پای تو و آقایی برداره ؟

عارفانه و عاشقانه عزیز ! گفتم دعا کردم این آرامش وبلاگت به زندگیت هم منتقل بشه ؟

و بقیه دوستای خوبم که میشناسم و نمیشناسم ! گفتم برای همتون از خدا بهترینها رو خواستم ؟ نگفتم ؟ حالا که گفتم !

 

 

  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

آخرین پست سال 87

سلام دوستای خوبم

خوبین ؟ خوشین ؟ کارای عیدتونو انجام دادین ؟  من نمیدونم چرا اسم کارهای عید که میاد همه فقط یاد خونه تکونی و آرایشگاه میفتن ؟ این روزا هم که همه خانوما رفتن مش کردن . چرا همه دم عید میرن مش میکنن آیا ؟

فکر کنم این آخرین پست من توی سال 87 باشه . دیگه کم کم دارم بار سفر میبندم . راستش نمیدونم چرا این چند روز آخر انقدر استرس دارم . روزی صدبار به خودم میگم این عید هم مثل بقیه عیدها ، مثل بقیه روزهای ساله . مگه چه اتفاقی قراره بیفته که اینقدر هیجان انگیزه ؟ اما نمیتونم خودمو کنترل کنم . هیچ سالی اینجوری نبودم ، نمیدونم امسال چی شده ؟

راستی از اون عیدی که توی پست قبل خواسته بودم هیچ خبری نشد ها !!! نمیدونم چرا مامان جان اهمیت نمیده ؟

بگذریم . راستش میخواستم روز رفتنم این پست رو بذارم اما به یه بازی وبلاگی دعوت شدم که حیفم اومد اینجا مطرحش نکنم (میگم از روزی که شکایت کردم چرا هیچکس منو به بازی دعوت نمیکنه همش تو بازی بودم ! نیشخند)

خوب ! ساناز عسلی جونم منو به بازی دعوت کرده و بازی هم از این قراره ؛

توی این چند روز مونده به عید ، چه کارهایی که دوست داشتی انجام بدی و تا حالا فرصتشو نداشتی ، انجام میدی ؟

راستش خیلی کارها هست که آدم دلش میخواد انجام بده اما فرصت نمیکنه ، اما بعضی کارها هم هست که فرصتش هست اما یه جورایی آدم نمیتونه انجامش بده .

دلم میخواد این دم عیدی برم از دو سه نفر حلالیت بطلبم اما روم نمیشه ، چند بار دست به تلفن شدم اما بعد پشیمون شدم . خواستم اس ام اس بزنم که باز هم نتونستم . نمیدونم میتونم انجام بدم یا نه . اما هرشب با خودم تمرین میکنم . خیلی هم فرصت ندارم . نمیدونم چی میشه ؟

حالا شما هم بیاین بگین چه کارهایی دوست دارین انجام بدین ؟

دیگه اگه بار گران بودیم رفتیم ! از همین حالا هم عید همه تون مبارک . ایشالا امسال برای همه سال خوبی باشه و هرکسی به هر چیزی که دوست داره برسه . الهی آمین

شما هم خیلی مواظب خودتون باشین . سعی کنین عید حسابی خوش بگذرونین . خیلی نخورین ها  ! سیزده بدر هم یاد من باشین (منظورم قسمت سبزه گره زدنه !!!)

تا سال دیگه خداحافظ . دوستتون دارم 


  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

بازی وبلاگی و عیدی !

سلام سلام صدتا سلام

دیشب دیدم به یه بازی وبلاگی دعوت شدم گفتم امروز حتماً آپ میکنم ، بعد اومدم دیدم همه دوستای مهربونم دارن غر میزنن که چرا آپ نمیکنی ؟ این شد که گفتم زودی بیام آپ کنم .

 ما امسال خونه تکونی نداریم  آخه عید که اگه خدا بخواد تهران نیستیم ، بعدشم اسباب کشی داریم . پس امسال خونه تکونی امری بس بیهوده است ! نیشخند

نمیدونم شما از اون دسته از دوستای من هستین که بوی بهارو حس میکنین ؟ آخه هرکسی به من میرسه میگه بوی بهار به مشامم میرسه اما نمیدونم چرا من حس نمیکنم 

خوب باز هم نسیم جونم ( که امیدوارم زودتر مشکلش حل بشه) ، منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده که خیلی خوشحالم ؛ آخه یه جورایی میتونم حرف دلمو بزنم

خوب سوال این بازی اینه : دوست دارین امسال چه عیدی و از چه کسی بگیرین ؟

من با اینکه n سالم شده اما هنوز عیدی میگیرم و عیدی های خوبی هم میگیرم ولی معمولاً بهترین عیدی رو از مامانم میگیرم . حالا مامان جونم خوب گوش کن :

من امسال دلم یه ویتارا میخواد  . آخه مامان جون من چیم از پاریس هیلتون کمتره ؟ اندامم ؟  قیافه ام ؟   وضع مالیمون ؟ پس چرا عیدی من نباید یک فقره سوزوکی (موتور نه ها !) ناقابل باشه ؟ برم سرخورده اجتماع بشم خوبه آیا ؟ مامان جون تو که میدونی من از ماشین شاسی بلند خوشم نمیاد ، اما این ویتارا بدجوری تو دلم نشسته ، مخصوصاً از وقتی که یکی از دوستام خریده

 

ببخشید این پست یه کم با احساساتتون بازی کرد ، شما هم اگه میخواین شادیاتونو قسمت کنین ، شماره حساب بدم خدمتتون ؟

پ . ن : انقدر پریشان حال بودم که یادم رفت شما رو به بازی دعوت کنم . زود بیاین بگین شماها چی میخواین ؟


  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

فرنوش بی جنبه !

سلام دوستان

مدوسا راست میگفت ، باور نمیکردم کامنتهای شما دوستای خوبم چقدر دلمو گرم کنه تا ادامه بدم . همتون لطف داشتین . پس منو همینجوری که هستم قبول کنین . باشه؟ 

کمتر از یک ماه به عید مونده و من نمیدونم چرا امسال اینقدر ذوق زده ام ؟ بغل برعکس هر سال . آخه تو خانواده ما همه میدونن که من از عید و دید و بازدید بدم میاد ، ولی امسال یه حس خوبی دارم . یه احتمال زیاد 27 اسفند میریم کیش بلکه امسال چهارشنبه سوری اونجا باشیم . آخه همه چهارشنبه سوری میرن کشتی یونانی و کلی خوش میگذرونن اما ما تا حالا نرفتیم !

مامان من خیلی آدم خرافاتیه ، البته خودش میگه اعتقاد دارم ! میگه هفت سین چیدن به ما نمیاد و هیچوقت نمیذاره ما سفره هفت سین داشته باشیم . من همیشه با حسرت همه آدمایی رو نگاه میکنم که وسایل سفره هفت سین میخرن . خیلی دلم میخواد امسال سفره هفت سین بچینم گریهگریهگریه اگه شما هفت سین چیدین حتماً عکسشو بذارین تو وبلاگتون که من ببینم .

راستی بچه ها مدت ها بود تو تهران دنبال لوازم آرایش مارک مک میگشتم اما هیچ جا پیدا نکردم تا اینکه چند روز پیش یه جا رو پیدا کردم که تمام لوازم این برند رو داشت ، اما کاش پیدا نمیکردم ! آخه تو دبی یه کرم پودرش حدود 28 تومن بود اما اینجا همون کرم پودر رو گذاشته بود 59 تومن تعجب . اما واقعاً مارک محشریه !

دیروز هم یه خبر خوب شنیدم که کلی خوشحال شدم ؛ یه چمدون سوغاتی داره انتظار منو میکشه هورا . مسافران عزیزمون یه هفته مونده به عید از آمریکا میان و از خبرگزاری معتبر خبر رسیده که یه چمدون سوغاتی مال منه . (میگم آیدین خان خوب شد یه کم به تعویق انداختم . مگه نه ؟  نیشخند) . من کلاً ارادت خاصی به سوغاتی دارم ، وقتی هم یه نفر از یه جایی میاد بیشتر از خودش دلم برای چمدونش تنگ میشه و حرف حسابم حالیم نمیشه ؛ اضافه بار داشتیم ! سایزتو نمیدونستم ! خودت همه چی داری ! و خلاصه هدیه معنوی و از این حرفا هم خوشم نمیاد قهر

از عید و سوغاتی بگذریم ، حالا میخوام یه کم با هم گوشت برادر مرده بخوریم (همون غیبت خودمون) ؛ بچه ها در جریان هستین که برادر من سه ماهی هست که عقد کرده و عروس جدیدی وارد خانواده ما شده ، راستش دختر خوبیه اما من هیچکدوم از اخلاقاشو نمیپسندم . مامانم میگه هرکسی از فرهنگ خانواده اش وارد یه فرهنگ جدید میشه یه کم مشکله که خودشو با بقیه مطابقت بده . اما این سومین عروس خانواده ماست (همچین میگم خانواده ، انگار درباره ملکه انگلیس صحبت میکنم نیشخند ) ، پس چرا من با بقیه این مشکلو نداشتم . من خانم برادر دومیم رو خیلی دوست دارم یعنی از خیلی هم گذشته ! خیلی اخلاقامون با هم جوره و جای خواهر نداشته امو پر کرده . من هرجا میخوام برم با اون میرم و همیشه برام سنگ صبوره . این عروس جدید هم خیلی سعی میکنه مثل اون باشه و خود من هم سعی میکنم اما نمیشه . یه کارایی میکنه که به نظر من خیلی جالب نیست یا مثلاً حرفایی که میزنه . خودشم متوجه شده که یه جورایی با هم مچ نیستیم . نمیدونم  به نظر شما چیکار کنم ؟

نگاه کنین ، یه کلام بهم گفتین هرچی دلت میخواد بگو ، منم یه ریز براتون حرف زدم و چرت و پرت گفتم . میگم من جنبه ندارم !!!

کلی اسمایلی خوشگل گذاشتم اما نشد . کسی میدونه چجوری میشه تو پرشین بلاگ چجوری اسمایلی گذاشت آیا ؟!!!

  
نویسنده : فرنوش ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد